۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

از "گرو" به "کوره باشی"

خوب, امروز دیگه میخوام یکم درباره خودم بنویسم. بعضی موقعها خیلی یاد بچگی هامو میکنم! یادش بخیر, بچه که بودم چقدر خوشحال بودم! چقدر با دخترهای همسایه دکتربازی میکردم! یادمه که بابام از این یا بهتره بگم اون(!) پفک نمکیهای مینو میخرید تو اون کیسه های بزرگ و من و برادرم بهشون پاتک میزدیم شبونه. یادش بخیر!
من تو تبریز توی یه خونوادهء متوسط بدنیا اومدم و از همون اول همیشه هشت ما گروی نه ما بود. ولی بابام همیشه تلاششو میکرد که احساس کمبود نکنیم. بعضی وقتا فکر میکنم به اینکه اگه اون موقه که بابام داشت منو میکاشت ازم میپرسید که میخوای بکارمت یا نه؟! من چی باید میگفتم! نمیدونم والا! ولی به احتمال زیاد میگفتم: نه بابا, نمیخواد, تو که هشتت گروی نهته مگه مرض داری خودت و منو تو دردسر میندازی؟ حالا بگذریم, اونو دیگه کاریش نمیشه کرد. اومدی بیرون دیگه نمیتونی بری تو!
مثل اینکه از اصل مطلب یکم فاصله گرفتم. آره, ما یه خونه داشتیم یه طبقه, از این خونه قدیمیها, با یه حیاط بزرگ که یه درخت گیلاس وسطش جا خوش کرده بود. این درخت گیلاس تابستونا به همه همسایه ها گیلاس میرسوند. یادم که میوفته دهنم آب میوفته. آلان دیگه همه چی شده الکی! میوه ها هم مزهء آب میدن, حتی تو این خراب شده که به اسم "اکولوجیست" بهت فرو میکنن!؟ هفت سالم بود که این خونه رو فروختیم رفتیم یه محله دیگه. اسم اون محله اگه گفتی چی بود؟! کوره باشی! همینیکه اسم وبلاگمه. یادمه سال بعدش که برگشتیم همسایه هامونو ببینیم, دیدم که درخت گیلاسه رو بریدن جاش یه آپارتمان کاشتن! گریه ام گرفت! آلانم گریه ام گرفت. بیخیال حالا.
خلاصه اینجوری شد که ما از محلهء "گرو" به محله "کوره باشی" رفتیم. حالا تا اینجارو داشته باشین, بقیه رو هم بعدم میگم.

هیچ نظری موجود نیست: