۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

اولین روزها در کوره باشی

این روزها سرم یا خیلی شلوغ شده یا اینکه خیلی تنبل شدم. البته دیگه نزدیکای کریسمسه و باید کارارو کم کم جمع کنم تا سال دیگه به گا نرم. حالا بگذریم, میریم به ادامه قصمون.
آره, من همیشه دلم واسه اون خونمون تو گرو تنگ میشه. واسه درخت گیلاسه, واسه درخت هلوه. ها, راستی اینو نگفته بودم بهتون. تو اون خونه قدیمیمون تو گرو یه درخت هلو داشتیم. آقا این درخته تابستون که میشد یک هلوهای مشتی میداد که نگو. ولی اونم عمرش کم بود! یه روز کرم به جونش افتاد, بابام هم بریدش انداخت دور.
حالا ما اومدیم یه محله جدید که توش هیشکی رو نمیشناسیم و خیابون هم خاکی, خلاصه از اون محله های درب و داغون پائین شهر دیگه! همین اسمش! کوره که به فارسی میشه همون "کوره", باشی هم به فارسی میشه "سر". سرجمع کوره باشی میشه "سرکوره". این قضیه که دارم میگم مال تقریبا ٢٠ سال پیشه. البته الان هم کوره باشی همون محله در پیته که بود. فقط یکم بزکش کردن با ساختمونهای سنگ مرمر و آجر ٣ سانتی.
بابام داشت یه خونه ٣ طبقه سر نبش میساخت ولی از سر بی پولی مجبور شد اون خونه قدیمی تو گرو رو بفروشه. ما هم آواره یه ساختمون نیمه کاره شدیم که نه در داشت نه پنجره. به جای پنجره نایلون یا به قول خودمون "لایلون" زده بودیم و جای در پتو آویزون کرده بودیم. یادمه که یه روز وسطهای زمستون بود و بابام رفته بود سر کار. من بودم و مادرم و برادرم. یه دونه از این بخاریهای نفتی داشتیم که منبع نفتشو برعکس میذاشتیم پشتش. آقا این آتیش گرفت. یک جیغ و دادی به پا شد تو خونه ما. آخرش هم مادرم با یکی از اون پتوهایی که از چارچوب در آویزون بود آتیش رو خاموش کرد. عجب زندگی داشتیم ها! نه اینکه بگم ناراحتم از اون دوران, نه! ما که بچه بودیم و چیزی حالیمون نبود. می خندیدیم و بازی میکردیم. ولی, زندگی پدر و مادرم میتونست بهتر باشه اگه ما نبودیم. با اون همه اختلافی که اونا اون موقع داشتن لابد الان طلاق گرفته بودن و هر کسی سرش به یه کاری گرم بود. من هم با خیال راحت اصلا وجود نداشتم که این مزخرفات رو اینجا بنویسم.
دنیا همینه دیگه. بعضیها یه کاری رو میکنن و من و شما باید تا آخر عمر از دست همه بکشیم. حتی از دست این دوست دختر سوئدیم که از من هم بدبختتره!