۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

پسر بچه ای ٧-٨ ساله در مسیر چاه مستراح

آدم تا زمانی که بچه ست خیلی چیزها رو نمی فهمه. البته اکثر بزرگترها هم بعضی اوقات سوتی هائی میدهند که گندش همه جا رو برمیداره. مثل همین انقلاب اسلامی ایران که باهاش ریدن به کل گذشته و حال و آیندهمون! نمیخوام اینجا سیاسی بنویسم ولی پدرها و مادرهای ما یه اشتباهات فاحشی کردن که هم زندگی خودشونو به فنا دادن و هم ما رو توی این چاه که نه سر داره نه ته گرفتار کردن. منظورم از "این چاه" زندگیه. به خدا, بعضی موقعها به این فکر میکنم که اینا با چه عقلی من رو به دنیا آوردن. وسط جنگ, از آسمون موشک میباره, نه غذا هست, نه آب, نه برق, نه نفت, نه کوفت, نه زهرمار! نمیدونم اینا چجوری به این نتیجه رسیدن که یه بچه دیگه!!! هم لازم دارن. ما که نفهمیدیم آخرش! حالا بگذریم, بریم سر داستان زندگی!
وقتی از خونه عمو جان خلاص شدیم و رفتیم که توی اون ساختمان نیمه کاره توی "کوره باشی" زندگی کنیم تازه مصیبتها چندین برابر شد. نه آب, نه برق, نه نفت, هیچی نبود. آقا جان! مستراح نداشتیم که بریم توش لااقل با خیال راحت قضای حاجت کنیم. توی زیرزمین یه چاه بود که روش باز بود و دو تا چوب گذاشته بودن کنار هم که باید با دقت دو تا پاهاتو رو اونا میذاشتی و از لای این چوبها کار خودتو میکردی. فرض کن این صحنه چقدر میتونه برای یه بچه ٧-٨ ساله ترسناک باشه!؟ تازه من شانس آوردم که الان زنده ام. یه بار که من با خیال راحت و کنترل شده روی این چوبها نشسته بودم نمیدونم چی شد که پام سر خورد و نزدیک بود با کله برم ته چاه. ولی به لطف و مرحمت خداوند متعال و امام زمان (الکی!) من نجات پیدا کردم ولی یه لنگه دمپاییم افتاد اون تو. باور کن همین الان صحنه اش جلوی چشمامه!
خدائیش من نمیخوام ناشکری کنم. من پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم و هیچی رو با اونا عوض نمیکنم. انصافا از جون و مال و زندگیشون هیچوقت واسه من کم نذاشتن. ولی چه کنم که همین پدر و مادر من رو گرفتار در این جبر جغرافیایی کردن. پدر من وقتی هم سن من بود ٢ تا بچه داشت! می فهمی عمو؟ ٢ تا بچه! من نوعی که هم کار خوبی دارم, هم موقعیت اجتماعی خوبی دارم, هم تو یه کشور مرفه زندگی میکنم وقتی اسم بچه میاد چهار ستون بدنم به لرزه میوفته. به قول دوستم ممد, بچه مثل ویروسه که همه زندگی آدم رو نابود میکنه! حالا نمیدونم با این اوصاف چرا من باید الان تو این دنیا باشم؟
من هنوز هم معتقدم که بدنیا آوردن بچه در ایران یه جنایته. جنایتی که هر روز تکرار میشه ولی هممنون ازش خوشحال میشیم.

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

شورتهایی بر روی فواره

همونطور که تو پستهای قبلی گفتم بین مدتی که بابای ما اون خونه قدیمی تو "گرو" رو فروخت تا زمانی که ما اون خونه کلنگی رو تو "کوره باشی" بخریم حدودا ٦ ماه فاصله بود. تو این ٦ ماه من با پدر و مادر و برادرم که از خودم ٣ سال بزرگتره توی یکی از اتاقهای خونه عموم زندگی میکردیم. زندگی که چه عرض کنم والا! زیست میکردیم! این عموی ما دو تا دختر و دو تا پسر داشت که یکی از یکی عتیقه تر بودند. کلهم اجمعین فقط کارشون سرک کشیدن تو زندگی ما بود. از یخچالمون گرفته تا زیر لحافمون! انصافا عموی من آدم خوبیه و آزارش به ما نرسید اون موقع. ولی امان از این دختر عموی بزرگتر که روزگار رو بر ما سیاه کرده بود. فروغ اسمش بود. به نظرم یه جور بیماری روانی داشت و همش با آزار و اذیت دیگران حال میکرد. نه تنها به ما بلکه به خانواده عموم هم رحم نمیکرد و همیشه سر یه چیز الکی یه جیغ و دادی به پا میکرد که بیا و ببین. الان فکر کنم حدودا باید ٣٥ تا ٤٠ سالش باشه ولی مطمئن هستم که هنوز هم که هنوزه آدم نشده! بدبخت شوهرش چی از دستش میکشه!
وسط حیاط خونه عموم یه حوض نقلی و باحال بود که تو تابستون من و برادرم و پسرعمو کوچیکه (طاهر) توش شنا میکردیم. چه حالی میداد وقتی تو هوای گرم تابستون میپریدم توی آب خنک و تمیز. اون موقع ها بچه بودیم و شئونات اسلامی اینا حالیمون نبود. با شورت میپریدیم تو حوض و بی شورت از حوض در میومدیم و دور حوض میدویدیم. از وسط این حوضه یه لوله بیرون اومده بود که سرش یه ماسماسکی بسته بودن تا بشه یه فواره. ما عادت داشتیم که بعد آبتنی شورتهامون رو مینداختیم رو اون فواره و شیرش رو تا ته باز میکردیم و میرفتیم مینشستیم رو پله ها تو آفتاب. بعد موقعی که مادرم یا زن عموم میومد شورتها رو برداره آب از فواره میزد و همه جاشو خیس میکرد. ما هم اونور کرکر میخندیدیم. الان که فکر میکنم میبینم که من هم کم بچه شرری نبودم! هر چی بودم یادش بخیر که دوران خوشی داشتم.

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

من و ماجرای خونین تخم یاکریم

زمانی که ما اسباب کشی کردیم کوره باشی اونجا هنوز خیابونی نبود! بیابون بود لا مصب! آه! الان یادم افتاد! الان دقیقا یادم میاد که چه جوری بود! بعد از اینکه بابام خونه مون رو تو "گرو" فروخت ما بصورت موقت در حدود ٦ ماه تو خونه عموم زندگی میکردیم. تو این مدت بابام یه خونه نوساز تو کوی ولیعصر و یه خونه قدیمی تو همین "کوره باشی" پیدا کرده بود که زورش میرسید بخره ولی دودل بود که کدوم رو ورداره. این بابای ما یه رفیقی داشت که اسمش قباد بود. اون به بابام گفت که از زیر خونه ای که تو ولیعصره لوله فاضلاب رد میشه, بابام هم رفت یک راست همون خونه کلنگی تو کوره باشی رو خرید. حالا خدا میدونه که رفیق بابام راست گفته بود یا نه!؟ بهر حال! بابام یه روز اومد خونه و گفت که اونجا رو خریده و می خواد که ما رو ببره ببینیمش. اون موقع ما یه پیکان آبی رنگ داشتیم که من خیلی باهاش حال میکردم. یادش بخیر! سوار پیکانه شدیم و رفتیم به سمت خونه جدید. پسرعمو کوچیکه هم که یکم ک.س.خل بود (البته ایشون هنوز هم ک.س.خل تشریف دارن!) پاشو تو یه کفش کرد که اونم باید بیاد. خلاصه اونم با خودمون بردیم. یادمه وقتی رسیدیم بابام یه خونه ای رو بالای یه تپه ای بهمون نشون داد و ما هم از تپه بالا رفتیم. یه خونه ی قدیمی کاهگلی با یه حیات کوچیک و درختای مو که رو تیرکهای چوبی قد کشیده بودند و یه دالون سبز درست کرده بودند. من نگاهم افتاد به لانه یاکریمی که روی درخت موها بود و در همین لحظه بود که کرم ریختن پسرعموی ما شروع شد. بیشعور با یک چوب بلند زد و لانه یاکریم بدبخت رو آورد پائین! یه تخم کوچیک هم تو لانه بود که اونم افتاد و شکست. وقتی که نیگا کردم به تخم یاکریم دیدم که توش خون بود! ای لعنت به تو "طاهر" که هنوز هم تلخی این گندی که زدی تو وجودمه! لعنت...!

پانوشت: در مدت ٦ ماهی که ما در منزل عموم زندگی میکردیم خانواده عموم تا آنجا که در توان داشتند ما رو اذیت کردند. "امیر" که پسر بزرگتر بود آدم خیلی رذلی بود و هنوز هم هست. پناه به خدا از دختر بزرگتر این خانواده که آدمی به پستی و پرروئی اون ندیدم. اسم این دختره که الان برای خودش یه سلیطه ای شده "فروغ" بود. ولی هنوز هم که هنوزه آدم نشده!
خدایا شکر که در دیار غربتیم و اینها را سال به سال نمی بینیم!