۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

من و ماجرای خونین تخم یاکریم

زمانی که ما اسباب کشی کردیم کوره باشی اونجا هنوز خیابونی نبود! بیابون بود لا مصب! آه! الان یادم افتاد! الان دقیقا یادم میاد که چه جوری بود! بعد از اینکه بابام خونه مون رو تو "گرو" فروخت ما بصورت موقت در حدود ٦ ماه تو خونه عموم زندگی میکردیم. تو این مدت بابام یه خونه نوساز تو کوی ولیعصر و یه خونه قدیمی تو همین "کوره باشی" پیدا کرده بود که زورش میرسید بخره ولی دودل بود که کدوم رو ورداره. این بابای ما یه رفیقی داشت که اسمش قباد بود. اون به بابام گفت که از زیر خونه ای که تو ولیعصره لوله فاضلاب رد میشه, بابام هم رفت یک راست همون خونه کلنگی تو کوره باشی رو خرید. حالا خدا میدونه که رفیق بابام راست گفته بود یا نه!؟ بهر حال! بابام یه روز اومد خونه و گفت که اونجا رو خریده و می خواد که ما رو ببره ببینیمش. اون موقع ما یه پیکان آبی رنگ داشتیم که من خیلی باهاش حال میکردم. یادش بخیر! سوار پیکانه شدیم و رفتیم به سمت خونه جدید. پسرعمو کوچیکه هم که یکم ک.س.خل بود (البته ایشون هنوز هم ک.س.خل تشریف دارن!) پاشو تو یه کفش کرد که اونم باید بیاد. خلاصه اونم با خودمون بردیم. یادمه وقتی رسیدیم بابام یه خونه ای رو بالای یه تپه ای بهمون نشون داد و ما هم از تپه بالا رفتیم. یه خونه ی قدیمی کاهگلی با یه حیات کوچیک و درختای مو که رو تیرکهای چوبی قد کشیده بودند و یه دالون سبز درست کرده بودند. من نگاهم افتاد به لانه یاکریمی که روی درخت موها بود و در همین لحظه بود که کرم ریختن پسرعموی ما شروع شد. بیشعور با یک چوب بلند زد و لانه یاکریم بدبخت رو آورد پائین! یه تخم کوچیک هم تو لانه بود که اونم افتاد و شکست. وقتی که نیگا کردم به تخم یاکریم دیدم که توش خون بود! ای لعنت به تو "طاهر" که هنوز هم تلخی این گندی که زدی تو وجودمه! لعنت...!

پانوشت: در مدت ٦ ماهی که ما در منزل عموم زندگی میکردیم خانواده عموم تا آنجا که در توان داشتند ما رو اذیت کردند. "امیر" که پسر بزرگتر بود آدم خیلی رذلی بود و هنوز هم هست. پناه به خدا از دختر بزرگتر این خانواده که آدمی به پستی و پرروئی اون ندیدم. اسم این دختره که الان برای خودش یه سلیطه ای شده "فروغ" بود. ولی هنوز هم که هنوزه آدم نشده!
خدایا شکر که در دیار غربتیم و اینها را سال به سال نمی بینیم!

هیچ نظری موجود نیست: