همونطور که تو پستهای قبلی گفتم بین مدتی که بابای ما اون خونه قدیمی تو "گرو" رو فروخت تا زمانی که ما اون خونه کلنگی رو تو "کوره باشی" بخریم حدودا ٦ ماه فاصله بود. تو این ٦ ماه من با پدر و مادر و برادرم که از خودم ٣ سال بزرگتره توی یکی از اتاقهای خونه عموم زندگی میکردیم. زندگی که چه عرض کنم والا! زیست میکردیم! این عموی ما دو تا دختر و دو تا پسر داشت که یکی از یکی عتیقه تر بودند. کلهم اجمعین فقط کارشون سرک کشیدن تو زندگی ما بود. از یخچالمون گرفته تا زیر لحافمون! انصافا عموی من آدم خوبیه و آزارش به ما نرسید اون موقع. ولی امان از این دختر عموی بزرگتر که روزگار رو بر ما سیاه کرده بود. فروغ اسمش بود. به نظرم یه جور بیماری روانی داشت و همش با آزار و اذیت دیگران حال میکرد. نه تنها به ما بلکه به خانواده عموم هم رحم نمیکرد و همیشه سر یه چیز الکی یه جیغ و دادی به پا میکرد که بیا و ببین. الان فکر کنم حدودا باید ٣٥ تا ٤٠ سالش باشه ولی مطمئن هستم که هنوز هم که هنوزه آدم نشده! بدبخت شوهرش چی از دستش میکشه!
وسط حیاط خونه عموم یه حوض نقلی و باحال بود که تو تابستون من و برادرم و پسرعمو کوچیکه (طاهر) توش شنا میکردیم. چه حالی میداد وقتی تو هوای گرم تابستون میپریدم توی آب خنک و تمیز. اون موقع ها بچه بودیم و شئونات اسلامی اینا حالیمون نبود. با شورت میپریدیم تو حوض و بی شورت از حوض در میومدیم و دور حوض میدویدیم. از وسط این حوضه یه لوله بیرون اومده بود که سرش یه ماسماسکی بسته بودن تا بشه یه فواره. ما عادت داشتیم که بعد آبتنی شورتهامون رو مینداختیم رو اون فواره و شیرش رو تا ته باز میکردیم و میرفتیم مینشستیم رو پله ها تو آفتاب. بعد موقعی که مادرم یا زن عموم میومد شورتها رو برداره آب از فواره میزد و همه جاشو خیس میکرد. ما هم اونور کرکر میخندیدیم. الان که فکر میکنم میبینم که من هم کم بچه شرری نبودم! هر چی بودم یادش بخیر که دوران خوشی داشتم.
وسط حیاط خونه عموم یه حوض نقلی و باحال بود که تو تابستون من و برادرم و پسرعمو کوچیکه (طاهر) توش شنا میکردیم. چه حالی میداد وقتی تو هوای گرم تابستون میپریدم توی آب خنک و تمیز. اون موقع ها بچه بودیم و شئونات اسلامی اینا حالیمون نبود. با شورت میپریدیم تو حوض و بی شورت از حوض در میومدیم و دور حوض میدویدیم. از وسط این حوضه یه لوله بیرون اومده بود که سرش یه ماسماسکی بسته بودن تا بشه یه فواره. ما عادت داشتیم که بعد آبتنی شورتهامون رو مینداختیم رو اون فواره و شیرش رو تا ته باز میکردیم و میرفتیم مینشستیم رو پله ها تو آفتاب. بعد موقعی که مادرم یا زن عموم میومد شورتها رو برداره آب از فواره میزد و همه جاشو خیس میکرد. ما هم اونور کرکر میخندیدیم. الان که فکر میکنم میبینم که من هم کم بچه شرری نبودم! هر چی بودم یادش بخیر که دوران خوشی داشتم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر