آدم تا زمانی که بچه ست خیلی چیزها رو نمی فهمه. البته اکثر بزرگترها هم بعضی اوقات سوتی هائی میدهند که گندش همه جا رو برمیداره. مثل همین انقلاب اسلامی ایران که باهاش ریدن به کل گذشته و حال و آیندهمون! نمیخوام اینجا سیاسی بنویسم ولی پدرها و مادرهای ما یه اشتباهات فاحشی کردن که هم زندگی خودشونو به فنا دادن و هم ما رو توی این چاه که نه سر داره نه ته گرفتار کردن. منظورم از "این چاه" زندگیه. به خدا, بعضی موقعها به این فکر میکنم که اینا با چه عقلی من رو به دنیا آوردن. وسط جنگ, از آسمون موشک میباره, نه غذا هست, نه آب, نه برق, نه نفت, نه کوفت, نه زهرمار! نمیدونم اینا چجوری به این نتیجه رسیدن که یه بچه دیگه!!! هم لازم دارن. ما که نفهمیدیم آخرش! حالا بگذریم, بریم سر داستان زندگی!
وقتی از خونه عمو جان خلاص شدیم و رفتیم که توی اون ساختمان نیمه کاره توی "کوره باشی" زندگی کنیم تازه مصیبتها چندین برابر شد. نه آب, نه برق, نه نفت, هیچی نبود. آقا جان! مستراح نداشتیم که بریم توش لااقل با خیال راحت قضای حاجت کنیم. توی زیرزمین یه چاه بود که روش باز بود و دو تا چوب گذاشته بودن کنار هم که باید با دقت دو تا پاهاتو رو اونا میذاشتی و از لای این چوبها کار خودتو میکردی. فرض کن این صحنه چقدر میتونه برای یه بچه ٧-٨ ساله ترسناک باشه!؟ تازه من شانس آوردم که الان زنده ام. یه بار که من با خیال راحت و کنترل شده روی این چوبها نشسته بودم نمیدونم چی شد که پام سر خورد و نزدیک بود با کله برم ته چاه. ولی به لطف و مرحمت خداوند متعال و امام زمان (الکی!) من نجات پیدا کردم ولی یه لنگه دمپاییم افتاد اون تو. باور کن همین الان صحنه اش جلوی چشمامه!
خدائیش من نمیخوام ناشکری کنم. من پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم و هیچی رو با اونا عوض نمیکنم. انصافا از جون و مال و زندگیشون هیچوقت واسه من کم نذاشتن. ولی چه کنم که همین پدر و مادر من رو گرفتار در این جبر جغرافیایی کردن. پدر من وقتی هم سن من بود ٢ تا بچه داشت! می فهمی عمو؟ ٢ تا بچه! من نوعی که هم کار خوبی دارم, هم موقعیت اجتماعی خوبی دارم, هم تو یه کشور مرفه زندگی میکنم وقتی اسم بچه میاد چهار ستون بدنم به لرزه میوفته. به قول دوستم ممد, بچه مثل ویروسه که همه زندگی آدم رو نابود میکنه! حالا نمیدونم با این اوصاف چرا من باید الان تو این دنیا باشم؟
من هنوز هم معتقدم که بدنیا آوردن بچه در ایران یه جنایته. جنایتی که هر روز تکرار میشه ولی هممنون ازش خوشحال میشیم.
وقتی از خونه عمو جان خلاص شدیم و رفتیم که توی اون ساختمان نیمه کاره توی "کوره باشی" زندگی کنیم تازه مصیبتها چندین برابر شد. نه آب, نه برق, نه نفت, هیچی نبود. آقا جان! مستراح نداشتیم که بریم توش لااقل با خیال راحت قضای حاجت کنیم. توی زیرزمین یه چاه بود که روش باز بود و دو تا چوب گذاشته بودن کنار هم که باید با دقت دو تا پاهاتو رو اونا میذاشتی و از لای این چوبها کار خودتو میکردی. فرض کن این صحنه چقدر میتونه برای یه بچه ٧-٨ ساله ترسناک باشه!؟ تازه من شانس آوردم که الان زنده ام. یه بار که من با خیال راحت و کنترل شده روی این چوبها نشسته بودم نمیدونم چی شد که پام سر خورد و نزدیک بود با کله برم ته چاه. ولی به لطف و مرحمت خداوند متعال و امام زمان (الکی!) من نجات پیدا کردم ولی یه لنگه دمپاییم افتاد اون تو. باور کن همین الان صحنه اش جلوی چشمامه!
خدائیش من نمیخوام ناشکری کنم. من پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم و هیچی رو با اونا عوض نمیکنم. انصافا از جون و مال و زندگیشون هیچوقت واسه من کم نذاشتن. ولی چه کنم که همین پدر و مادر من رو گرفتار در این جبر جغرافیایی کردن. پدر من وقتی هم سن من بود ٢ تا بچه داشت! می فهمی عمو؟ ٢ تا بچه! من نوعی که هم کار خوبی دارم, هم موقعیت اجتماعی خوبی دارم, هم تو یه کشور مرفه زندگی میکنم وقتی اسم بچه میاد چهار ستون بدنم به لرزه میوفته. به قول دوستم ممد, بچه مثل ویروسه که همه زندگی آدم رو نابود میکنه! حالا نمیدونم با این اوصاف چرا من باید الان تو این دنیا باشم؟
من هنوز هم معتقدم که بدنیا آوردن بچه در ایران یه جنایته. جنایتی که هر روز تکرار میشه ولی هممنون ازش خوشحال میشیم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر