<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576</id><updated>2012-02-16T19:14:45.047-08:00</updated><category term='اسباب کشی-کوره باشی-عمو-قباد-پسرعمو-یاکریم-امیر-فروغ-لعنت'/><category term='کوره باشی-کریسمس-گیلاس-هلو-سرکوره-لایلون-پتو-سوئد'/><category term='اولین-پست-فارسی-خارجکی'/><category term='بچه-مستراح-جنگ-ترسناک-دمپایی-ایران-جنایت'/><category term='گرو-کوره باشی-بچگی-همسایه-دکتربازی-اکولوجیست'/><category term='عمو- آزار-فروغ-روانی-شورت-فواره-زن عمو'/><title type='text'>مرد تنها</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>6</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576.post-5865795745297434451</id><published>2009-02-19T06:59:00.000-08:00</published><updated>2009-02-19T07:33:44.767-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بچه-مستراح-جنگ-ترسناک-دمپایی-ایران-جنایت'/><title type='text'>پسر بچه ای ٧-٨ ساله در مسیر چاه مستراح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آدم تا زمانی که بچه ست خیلی چیزها رو نمی فهمه. البته اکثر بزرگترها هم بعضی اوقات سوتی هائی میدهند که گندش همه جا رو برمیداره. مثل همین انقلاب اسلامی ایران که باهاش ریدن به کل گذشته و حال و آیندهمون! نمیخوام اینجا سیاسی بنویسم ولی پدرها و مادرهای ما یه اشتباهات فاحشی کردن که هم زندگی خودشونو به فنا دادن و هم ما رو توی این چاه که نه سر داره نه ته گرفتار کردن. منظورم از "این چاه" زندگیه. به خدا, بعضی موقعها به این فکر میکنم که اینا با چه عقلی من رو به دنیا آوردن. وسط جنگ, از آسمون موشک میباره, نه غذا هست, نه آب, نه برق, نه نفت, نه کوفت, نه زهرمار! نمیدونم اینا چجوری به این نتیجه رسیدن که یه بچه دیگه!!! هم لازم دارن. ما که نفهمیدیم آخرش! حالا بگذریم, بریم سر داستان زندگی!&lt;br /&gt;وقتی از خونه عمو جان خلاص شدیم و رفتیم که توی اون ساختمان نیمه کاره توی "کوره باشی" زندگی کنیم تازه مصیبتها چندین برابر شد. نه آب, نه برق, نه نفت, هیچی نبود. آقا جان! مستراح نداشتیم که بریم توش لااقل با خیال راحت قضای حاجت کنیم. توی زیرزمین یه چاه بود که روش باز بود و دو تا چوب گذاشته بودن کنار هم که باید با دقت دو تا پاهاتو رو اونا میذاشتی و از لای این چوبها کار خودتو میکردی. فرض کن این صحنه چقدر میتونه برای یه بچه ٧-٨ ساله ترسناک باشه!؟ تازه من شانس آوردم که الان زنده ام. یه بار که من با خیال راحت و کنترل شده روی این چوبها نشسته بودم نمیدونم چی شد که پام سر خورد و نزدیک بود با کله برم ته چاه. ولی به لطف و مرحمت خداوند متعال و امام زمان (الکی!) من نجات پیدا کردم ولی یه لنگه دمپاییم افتاد اون تو. باور کن همین الان صحنه اش جلوی چشمامه!&lt;br /&gt;خدائیش من نمیخوام ناشکری کنم. من پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم و هیچی رو با اونا عوض نمیکنم. انصافا از جون و مال و زندگیشون هیچوقت واسه من کم نذاشتن. ولی چه کنم که همین پدر و مادر من رو گرفتار در این جبر جغرافیایی کردن. پدر من وقتی هم سن من بود ٢ تا بچه داشت! می فهمی عمو؟ ٢ تا بچه! من نوعی که هم کار خوبی دارم, هم موقعیت اجتماعی خوبی دارم, هم تو یه کشور مرفه زندگی میکنم وقتی اسم بچه میاد چهار ستون بدنم به لرزه میوفته. به قول دوستم ممد, بچه مثل ویروسه که همه زندگی آدم رو نابود میکنه! حالا نمیدونم با این اوصاف چرا من باید الان تو این دنیا باشم؟&lt;br /&gt;من هنوز هم معتقدم که بدنیا آوردن بچه در ایران یه جنایته. جنایتی که هر روز تکرار میشه ولی هممنون ازش خوشحال میشیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4943303897184949576-5865795745297434451?l=koorehbashi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/5865795745297434451/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4943303897184949576&amp;postID=5865795745297434451' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/5865795745297434451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/5865795745297434451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/2009/02/blog-post_19.html' title='پسر بچه ای ٧-٨ ساله در مسیر چاه مستراح'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576.post-5896612661457331047</id><published>2009-02-16T11:16:00.000-08:00</published><updated>2009-02-16T11:41:00.238-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عمو- آزار-فروغ-روانی-شورت-فواره-زن عمو'/><title type='text'>شورتهایی بر روی فواره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همونطور که تو پستهای قبلی گفتم بین مدتی که بابای ما اون خونه قدیمی تو "گرو" رو فروخت تا زمانی که ما اون خونه کلنگی رو تو "کوره باشی" بخریم حدودا ٦ ماه فاصله بود. تو این ٦ ماه من با پدر و مادر و برادرم که از خودم ٣ سال بزرگتره توی یکی از اتاقهای خونه عموم زندگی میکردیم. زندگی که چه عرض کنم والا! زیست میکردیم! این عموی ما دو تا دختر و دو تا پسر داشت که یکی از یکی عتیقه تر بودند. کلهم اجمعین فقط کارشون سرک کشیدن تو زندگی ما بود. از یخچالمون گرفته تا زیر لحافمون! انصافا عموی من آدم خوبیه و آزارش به ما نرسید اون موقع. ولی امان از این دختر عموی بزرگتر که روزگار رو بر ما سیاه کرده بود. فروغ اسمش بود. به نظرم یه جور بیماری روانی داشت و همش با آزار و اذیت دیگران حال میکرد. نه تنها به ما بلکه به خانواده عموم هم رحم نمیکرد و همیشه سر یه چیز الکی یه جیغ و دادی به پا میکرد که بیا و ببین. الان فکر کنم حدودا باید ٣٥ تا ٤٠ سالش باشه ولی مطمئن هستم که هنوز هم که هنوزه آدم نشده! بدبخت شوهرش چی از دستش میکشه!&lt;br /&gt;وسط حیاط خونه عموم یه حوض نقلی و باحال بود که تو تابستون من و برادرم و پسرعمو کوچیکه (&lt;a href="http://koorehbashi.blogspot.com/2009/01/blog-post.html"&gt;طاهر&lt;/a&gt;) توش شنا میکردیم. چه حالی میداد وقتی تو هوای گرم تابستون میپریدم توی آب خنک و تمیز. اون موقع ها بچه بودیم و شئونات اسلامی اینا حالیمون نبود. با شورت میپریدیم تو حوض و بی شورت از حوض در میومدیم و دور حوض میدویدیم. از وسط این حوضه یه لوله بیرون اومده بود که سرش یه ماسماسکی بسته بودن تا بشه یه فواره. ما عادت داشتیم که بعد آبتنی شورتهامون رو مینداختیم رو اون فواره و شیرش رو تا ته باز میکردیم و میرفتیم مینشستیم رو پله ها تو آفتاب. بعد موقعی که مادرم یا زن عموم میومد شورتها رو برداره آب از فواره میزد و همه جاشو خیس میکرد. ما هم اونور کرکر میخندیدیم. الان که فکر میکنم میبینم که من هم کم بچه شرری نبودم! هر چی بودم یادش بخیر که دوران خوشی داشتم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4943303897184949576-5896612661457331047?l=koorehbashi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/5896612661457331047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4943303897184949576&amp;postID=5896612661457331047' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/5896612661457331047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/5896612661457331047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='شورتهایی بر روی فواره'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576.post-975846555078133933</id><published>2009-01-05T09:44:00.000-08:00</published><updated>2009-01-05T10:41:05.226-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اسباب کشی-کوره باشی-عمو-قباد-پسرعمو-یاکریم-امیر-فروغ-لعنت'/><title type='text'>من و ماجرای خونین تخم یاکریم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زمانی که ما اسباب کشی کردیم کوره باشی اونجا هنوز خیابونی نبود! بیابون بود لا مصب! آه! الان یادم افتاد! الان دقیقا یادم میاد که چه جوری بود! بعد از اینکه بابام خونه مون رو تو "گرو" فروخت ما بصورت موقت در حدود ٦ ماه تو خونه عموم زندگی میکردیم. تو این مدت بابام یه خونه نوساز تو کوی ولیعصر و یه خونه قدیمی تو همین "کوره باشی" پیدا کرده بود که زورش میرسید بخره ولی دودل بود که کدوم رو ورداره. این بابای ما یه رفیقی داشت که اسمش قباد بود. اون به بابام گفت که از زیر خونه ای که تو ولیعصره لوله فاضلاب رد میشه, بابام هم رفت یک راست همون خونه کلنگی تو کوره باشی رو خرید. حالا خدا میدونه که رفیق بابام راست گفته بود یا نه!؟ بهر حال! بابام یه روز اومد خونه و گفت که اونجا رو خریده و می خواد که ما رو ببره ببینیمش. اون موقع ما یه پیکان آبی رنگ داشتیم که من خیلی باهاش حال میکردم. یادش بخیر! سوار پیکانه شدیم و رفتیم به سمت خونه جدید. پسرعمو کوچیکه هم که یکم ک.س.خل بود (البته ایشون هنوز هم ک.س.خل تشریف دارن!) پاشو تو یه کفش کرد که اونم باید بیاد. خلاصه اونم با خودمون بردیم. یادمه وقتی رسیدیم بابام یه خونه ای رو بالای یه تپه ای بهمون نشون داد و ما هم از تپه بالا رفتیم. یه خونه ی قدیمی کاهگلی با یه حیات کوچیک و درختای مو که رو تیرکهای چوبی قد کشیده بودند و یه دالون سبز درست کرده بودند. من نگاهم افتاد به لانه یاکریمی که روی درخت موها بود و در همین لحظه بود که کرم ریختن پسرعموی ما شروع شد. بیشعور با یک چوب بلند زد و لانه یاکریم بدبخت رو آورد پائین! یه تخم کوچیک هم تو لانه بود که اونم افتاد و شکست. وقتی که نیگا کردم به تخم یاکریم دیدم که توش خون بود! ای لعنت به تو "طاهر" که هنوز هم تلخی این گندی که زدی تو وجودمه! لعنت...!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت: &lt;span style="color: rgb(102, 0, 204);"&gt;در مدت ٦ ماهی که ما در منزل عموم زندگی میکردیم خانواده عموم تا آنجا که در توان داشتند ما رو اذیت کردند. "امیر" که پسر بزرگتر بود آدم خیلی رذلی بود و هنوز هم هست. پناه به خدا از دختر بزرگتر این خانواده که آدمی به پستی و پرروئی ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 0, 204);"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 0, 204);"&gt;ن ندیدم. اسم این دختره که الان برای خودش یه سلیطه ای شده "فروغ" بود. ولی هنوز هم که هنوزه آدم نشده!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 0, 204);"&gt;خدایا شکر که در دیار غربتیم و اینها را سال به سال نمی بینیم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4943303897184949576-975846555078133933?l=koorehbashi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/975846555078133933/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4943303897184949576&amp;postID=975846555078133933' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/975846555078133933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/975846555078133933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='من و ماجرای خونین تخم یاکریم'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576.post-3264422209877225306</id><published>2008-12-16T09:40:00.000-08:00</published><updated>2008-12-16T10:24:30.120-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوره باشی-کریسمس-گیلاس-هلو-سرکوره-لایلون-پتو-سوئد'/><title type='text'>اولین روزها در کوره باشی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزها سرم یا خیلی شلوغ شده یا اینکه خیلی تنبل شدم. البته دیگه نزدیکای کریسمسه و باید کارارو کم کم جمع کنم تا سال دیگه به گا نرم. حالا بگذریم, میریم به ادامه قصمون.&lt;br /&gt;آره, من همیشه دلم واسه اون خونمون تو گرو تنگ میشه. واسه درخت گیلاسه, واسه درخت هلوه. ها, راستی اینو نگفته بودم بهتون. تو اون خونه قدیمیمون تو گرو یه درخت هلو داشتیم. آقا این درخته تابستون که میشد یک هلوهای مشتی میداد که نگو. ولی اونم عمرش کم بود! یه روز کرم به جونش افتاد, بابام هم بریدش انداخت دور.&lt;br /&gt;حالا ما اومدیم یه محله جدید که توش هیشکی رو نمیشناسیم و خیابون هم خاکی, خلاصه از اون محله های درب و داغون پائین شهر دیگه! همین اسمش! کوره که به فارسی میشه همون "کوره", باشی هم به فارسی میشه "سر". سرجمع کوره باشی میشه "سرکوره". این قضیه که دارم میگم مال تقریبا ٢٠ سال پیشه. البته الان هم کوره باشی همون محله در پیته که بود. فقط یکم بزکش کردن با ساختمونهای سنگ مرمر و آجر ٣ سانتی.&lt;br /&gt;بابام داشت یه خونه ٣ طبقه سر نبش میساخت ولی از سر بی پولی مجبور شد اون خونه قدیمی تو  گرو رو بفروشه. ما هم آواره یه ساختمون نیمه کاره شدیم که نه در داشت نه پنجره. به جای پنجره نایلون یا به قول خودمون "لایلون" زده بودیم و جای در پتو آویزون کرده بودیم. یادمه که یه روز وسطهای زمستون بود و بابام رفته بود سر کار. من بودم و مادرم و برادرم. یه دونه از این بخاریهای نفتی داشتیم که منبع نفتشو برعکس میذاشتیم پشتش. آقا این آتیش گرفت. یک جیغ و دادی به پا شد تو خونه ما. آخرش هم مادرم با یکی از اون پتوهایی که از چارچوب در آویزون بود آتیش رو خاموش کرد. عجب زندگی داشتیم ها! نه اینکه بگم ناراحتم از اون دوران, نه! ما که بچه بودیم و چیزی حالیمون نبود. می خندیدیم و بازی میکردیم. ولی, زندگی پدر و مادرم میتونست بهتر باشه اگه ما نبودیم. با اون همه اختلافی که اونا اون موقع داشتن لابد الان طلاق گرفته بودن  و هر کسی سرش به یه کاری گرم بود. من هم با خیال راحت اصلا وجود نداشتم که این مزخرفات رو اینجا بنویسم.&lt;br /&gt;دنیا همینه دیگه. بعضیها یه کاری رو میکنن و من و شما باید تا آخر عمر از دست همه بکشیم. حتی از دست این دوست دختر سوئدیم که از من هم بدبختتره!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4943303897184949576-3264422209877225306?l=koorehbashi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/3264422209877225306/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4943303897184949576&amp;postID=3264422209877225306' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/3264422209877225306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/3264422209877225306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='اولین روزها در کوره باشی'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576.post-7818114728722759258</id><published>2008-11-25T10:45:00.000-08:00</published><updated>2008-12-16T10:27:47.657-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گرو-کوره باشی-بچگی-همسایه-دکتربازی-اکولوجیست'/><title type='text'>از "گرو" به "کوره باشی"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-size:130%;"&gt;خوب, امروز دیگه میخوام یکم درباره خودم بنویسم. بعضی موقعها خیلی یاد بچگی هامو میکنم! یادش بخیر, بچه که بودم چقدر خوشحال بودم! چقدر با دخترهای همسایه دکتربازی میکردم! یادمه که بابام از این یا بهتره بگم اون(!) پفک نمکیهای مینو میخرید تو اون کیسه های بزرگ و من و برادرم بهشون پاتک میزدیم شبونه. یادش بخیر!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من تو تبریز توی یه خونوادهء متوسط بدنیا اومدم و از همون اول همیشه هشت ما گروی نه ما بود. ولی بابام همیشه تلاششو میکرد که احساس کمبود نکنیم. بعضی وقتا فکر میکنم به اینکه اگه اون موقه که بابام داشت منو میکاشت ازم میپرسید که میخوای بکارمت یا نه؟! من چی باید میگفتم! نمیدونم والا! ولی به احتمال زیاد میگفتم: نه بابا, نمیخواد, تو که هشتت گروی نهته مگه مرض داری خودت و منو تو دردسر میندازی؟ حالا بگذریم, اونو دیگه کاریش نمیشه کرد. اومدی بیرون دیگه نمیتونی بری تو!&lt;br /&gt;مثل اینکه از اصل مطلب یکم فاصله گرفتم. آره, ما یه خونه داشتیم یه طبقه, از این خونه قدیمیها, با یه حیاط بزرگ که یه درخت گیلاس وسطش جا خوش کرده بود. این درخت گیلاس تابستونا به همه همسایه ها گیلاس میرسوند. یادم که میوفته دهنم آب میوفته. آلان دیگه همه چی شده الکی! میوه ها هم مزهء آب میدن, حتی تو این  خراب شده که به اسم "اکولوجیست" بهت فرو میکنن!؟ هفت سالم بود که این خونه رو فروختیم رفتیم یه محله دیگه. اسم اون محله اگه گفتی چی بود؟! کوره باشی! همینیکه اسم وبلاگمه. یادمه سال بعدش که برگشتیم همسایه هامونو ببینیم, دیدم که درخت گیلاسه رو بریدن جاش یه آپارتمان کاشتن! گریه ام گرفت! آلانم گریه ام گرفت. بیخیال حالا.&lt;br /&gt;خلاصه اینجوری شد که ما از محلهء "گرو" به محله "کوره باشی" رفتیم. حالا تا اینجارو داشته باشین, بقیه رو هم بعدم میگم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4943303897184949576-7818114728722759258?l=koorehbashi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/7818114728722759258/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4943303897184949576&amp;postID=7818114728722759258' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/7818114728722759258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/7818114728722759258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/2008/11/blog-post_25.html' title='از &quot;گرو&quot; به &quot;کوره باشی&quot;'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4943303897184949576.post-6398465518367894747</id><published>2008-11-08T13:35:00.000-08:00</published><updated>2008-11-08T14:02:50.144-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اولین-پست-فارسی-خارجکی'/><title type='text'>سلام</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام به همه&lt;br /&gt;این اولین پست من تو اولین وبلاگمه! نمیدونم ولی یه احساس خاصی دارم. تقریبا میشه گفت که بار اوله که دارم بعد ٤ سال فارسی تایپ میکنم. راستش یکم خسته شدم از بس که خارجکی صحبت کردم و خارجکی نوشتم و خارجکی ...! بیشتر هدفم از نوشتن در اینجا صحبت کردن درباره خودم، گذشتم، حالم و روزگارمه. حالا کم کم همدیگر رو بیشتر میشناسیم.&lt;br /&gt;فعلا پس!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4943303897184949576-6398465518367894747?l=koorehbashi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://koorehbashi.blogspot.com/feeds/6398465518367894747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4943303897184949576&amp;postID=6398465518367894747' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/6398465518367894747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4943303897184949576/posts/default/6398465518367894747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://koorehbashi.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='سلام'/><author><name>مرد تنها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08803280523974631258</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_x5-VT9p_k7k/SWJA9OlgvoI/AAAAAAAAAAM/zHcA2Kf-xp8/S220/Marde+tanha.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
